بهترین انعام

خدمات اورژانس 115 در تمامی کشور و برای همه افراد رایگان است و کارکنان اورژانس مجاز به گرفتن هیچ وجهی حتی بصورت انعام نیستند ولی گاهی مواردی پیش میاید که ......

چند سال پیش توی پایگاه روستائی خدمت میکردم. شبی تاریک و بارانی و سرد  توی پایگاه نشسته بودیم که تلفن به صدا درامد و از ان طرف خط زنی دستپاچه و تند تند حرف میزد و کمک میخواست. گوشی را به همکارم حسن دادم تا ادرس بگیرد. سریع امبولانس رو بیرون بردیم و بعد از بستن در پایگاه به طرف محل حادثه حرکت کردیم.به محل که رسیدیم یک دختر هفت هشت ساله سراپا خیس سر جاده منتظر بود. کیف امداد رو برداشتم و دنبال دخترک به راه افتادم.  یه کوره راه باریک که اخرش یه خونه محقری بود. توی خونه یک جوان حدودا بیست ساله وسط اتاق افتاده بود و پیرزنی هم با لباسهای مندرس کنارش نشسته بود و دستهایش را ماساژ میداد. رنگ جوان رو به سیاهی بود و نفسهای خیلی سطحی و کوتاه میکشید. پشت سرم نگاه کردم که حسن تازه داشت داخل اتاق میشد. خیلی کوتاه بهش گفتم "كيف احياء" سریع گرفت که منظورم چی هست و با عجله به طرف ماشین برگشت. در حالیکه سعی میکردم با تحریک جوان را وادار به تنفس کنم از پیرزن پرسیدم چی شده؟

بیچاره چیز زیادی نمیدانست. همین قدر می دانست که پسرش وقتی به خانه امده خواب آلود بوده و بعد از ان خوابیده و بهش جواب هم نمیداده. حدس من مسمومیت با مواد مخدربود. حسن که با كيف احیا برگشت تازه من از بیمار رگ گرفته بودم. آمبوبگ را بیرون اوردم و با ماسک شروع کردم به تنفس. همکارم هم یه امپول نالوکسان کشید و با آب مقطر رقیق کرد. 0.2 میلی گرم وریدی تزریق کرد و منتظر نتیجه شدیم. تاثیری نداشت. کم کم تمام امپول را تزریق کردیم و چیزی عوض نشد. ناچار برای بیمار لوله گذاری داخل تراشه کردیم و با تنفس کمکی بیمار را به امبولانس منتقل کردیم. پیرزن هم مدام بهمان التماس میکرد که یه کاری برای پسرش بکنیم. بهش گفتم که : " مادرجان ما توی کارمان خیلی وارد هستیم و هرکاری از دستمان بر بیاید برایش میکنیمو الان هم مستقیم میبریمش بیمارستان شهر. فقط شما به یه نفر بگید که فردا صبح بیاید بیمارستان شهر. مثلا پدر یا برادرش یا عمو و دائی" پیرزن میخواست خودش با ما بیاید ولی نگران وضع دخترک بود که تنها میماند. بهش گفتم که لزومی ندارد خودش بیاید ولی فردا صبح یکی را بفرستد. توی امبولانس جوان را به ونتیلاتور وصل کردم و با پالس اکسیمتر میزان اکسیژن خون شریانی اش را اندازه گیری کردم. حدود 85% بود. اکسیژن را روی 100% گذاشتم و تعداد تنفس را به 20 افزایش دادم. فشارخون هم افت کرده بود که سعی کردم با تزریق سرم نمکی کمی اوضاع را بهتر کنم. بعد از 40 دقیقه به بیمارستان رسیدیم. بیمار تنفس داشت و فشارش هم بالا امده بود ولی کماکان خواب الود بود . بیمار را با گزارش تحویل بخش اورژانس دادیم و به طرف پایگاه حرکت کردیم. ساعت تقریبا 2 نیمه شب بود که به پایگاه رسیدیم. از دور شبحی را جلوی در پایگاه دیدیم. نزدیک تر که رسیدیم به نظر میامد که زنی زیر تاقی جلوی در پایگاه ایستاده و برای اینکه زیر باران خیس نشود کاملا به دیوار چسبیده است. وقتی ایستادیم فهمیدیم که همان پیرزن است که بقچه ای در دستش است. خدایا یعنی این پیرزن دو سه کیلومتر زیر باران پیاده برای چه کاری امده است؟ اگر میخواست از پسرش خبری بگیرد میتوانست با تلفن اینکار را بکند. گیج مانده بودیم.پیاده شدم و بعد از سلام از ش پرسیدم : مادرجان چی شده که این وقت شب تا اینجا زیر باران امدی؟ پیرزن گفت پسرم چی شد؟ خوب شد؟  گفتم خدا را شکر بهتر شده بود و توی بیمارستان هم بهوش امده بود. فعلا بستری شده و انشاءالله تا یکی دوروز دیگه مرخص میشه. به خیر گذشت. پیرزن ازمان تشکر کرد و بقچه اش را به طرفم دراز کرد و گفت: یه خورده شلغم برایتان پخته ام و اوردم تا بخورید. حسن گفت : ولی مادرجان ما مجاز نیستیم که بابت خدماتمان از کسی چیزی..... که صدایش با مشت محکمی که به پهلویش زدم برید. به پیرزن گفتم: واقعا ممنونیم. تو این هوا خیلی هوس شلغم کرده بودیم. خیلی کار خوبی کردید. بعد هم حسن را مجبور کردم با ماشین خودش پیرزن را تا خانه اش برساند. وقتی برگشت دونفری نشستیم و خوشمزه ترین غذای دنیا را باهم خوردیم. این شلغم های پخته یک انعام ساده نبود بلکه تشکری بود که از نهایت صفا و صمیمیت ان پیرزن حکایت داشت و رد کردن ان زحمت پیرزن را بی اجر میکرد.  این کار هزاران بار از کاری که ما برایش انجام داده بودیم با ارزش تر بود.چون کار ما  وظیفه بود و کار او نوعی ایثار.

 

...............دست نوشته هاي يك تكنسين...........




ارسال توسط مديريت وبلاگ احياء

در بیمارستانی دو مرد بیمار در یک اتاق بستری بودند. یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش بنشیند. تخت او در کنار تنها پنجره ی اتاق بود. اما بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد. و همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد. آنها ساعت ها با یکدیگر صحبت می کردند. از همسر ... خانواده و ...
هر روز بعد از ظهر بیماری که تختش کنار پنجره بود می نشست و تمام چیزهایی که بیرون پنجره می دید برای هم اتاقیش توصیف می کرد. بیمار دیگر در مدت این یک ساعت با شنیدن حال و هوای دنیای بیرون جانی تازه می گرفت.
این پنجره رو به یک پارک بود که دریاچه ی زیبایی داشت. مرغابیها و قوها در دریاچه شنا می کردند و کودکان با قایق های تفریحی شان در آب سرگرم بودند. درختان کهن به منظره ی بیرون زیبایی خاصی بخشیده بود و تصویری زیبا از شهر در افق دوردست دیده می شد. همان طور که مرد در کنار پنجره این جزییات را توصیف می کرد هم اتاقیش چشمانش را می بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می کرد.
روزها و هفته ها سپری شد.
یک روز صبح ... پرستاری که برای شستشوی آنها آب می آورد جسم بی جان مرد را کنار پنجره دید که در خواب و با آرامش از دنیا رفته بود. پرستار بسیار ناراحت شد و از مستخدمان بیمارستان خواست که آن مرد را از اتاق خارج کنند. مرد دیگر خواهش کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند. پرستار این کار را با رضایت انجام داد و پس از اطمینان از راحتی مرد اتاق را ترک کرد.
آن مرد به آرامی و با درد بسیار ... خود را به سمت پنجره کشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره بیندازد. بالاخره او می توانست این دنیا را با چشمان خودش ببیند.
در عین ناباوری او با یک دیوار مواجه شد. مرد پرستار را صدا زد و با حیرت پرسید که چه چیزی هم اتاقیش را وادار می کرده چنین مناظر دل انگیزی برای او توصیف کند؟ پرستار پاسخ داد: "شاید او می خواسته به تو قوت قلب بدهد. آن مرد اصلا نابینا بود و حتی نمی توانست دیوار را ببیند




تاریخ: پنج شنبه 6 بهمن 1390برچسب:,
ارسال توسط
آخرین مطالب

صفحه قبل 1 صفحه بعد

آرشیو مطالب
پيوند هاي روزانه
امکانات جانبی

نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)

<-PollName->

<-PollItems->

خبرنامه وب سایت:





آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 34
بازدید دیروز : 109
بازدید هفته : 252
بازدید ماه : 895
بازدید کل : 1716414
تعداد مطالب : 201
تعداد نظرات : 0
تعداد آنلاین : 1



-_ !News _-

Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت
 دانلود نوحه - دانلود نوحه


--------------------------------------------------------------------------------